لطف خدا...
دیشب تا 2ونیم تووب میگشتم.
صبح با صدای اف اف بیدار شدم .ساعت یه ربع به 8 بود.وااای ثنا جا موند.
راننده سرویسش بود.سلام کردم وگفتم خواب موندیم.بنده خدا هم گفت نیم ساعت دیگه میام دنبالش.سریع رفتم تو اتاق و صداش زدم که یهو دیدم لب بالائیش عین پفک باد کرده بود.انگار تبخال زده بود.تا بهش گفتم سریع رفت خودش رو تو آئینه نگاه کرد و خیلی ناراحت شد طفلکم.
بهش امیدواری دادم که زود خوب میشی عزیزکم
.خلاصه آماده شد و رفت.من دیگه از فرط ناراحتی خوابم نبرد ودست بکار ناهار شدم.وقتی برگشت دیدم خدا رو شکر خوب شده و گفت :تا رسیدم تو مهد خوب شدم.کلی هم تعریف کرد که تو مهد چکار کردن.شب یه اهنگ گذاشت و داشت میرقصید که یه دفعه پاش محکم خورد رو برس و کلی دردش گرفت وگریه کرد
اولش گفتم چیزی نیست !اما وقتی پاش رونشونم داد دیدم از دو جا سوراخ شده بود وخون میاومد.بمیرم برات عزیزم این دو بار.خدا روشکر اینم به خیر گذشت.روش پنبه الکل گذاشتم و یه چسب هم زدم بعد هم مسواکش رو زد
و خوابید.دختر گلم،از خدا میخام که زیر سایه ی حق همیشه سالم باشی



لطف خدا...
